باران بهانه ای بود که زیر چر من تا انتهای کوچه بیایی.کاش نه باران بند می آمد و نه کوچه پایانی داشت.
گفتم خدایااز همه دلگیرم .گفت حتی من؟ گفتم نگران روزیم.گفت اون با من. گفتم خیلی تنهایم گفت:تنهاتر از من؟ گفتم درون قلبم خالیست.گفت پر کن از عشق من. گفتم دست نیاز دارم.گفت بگیر دست من. گفتم ازتو خیلی دورم گفت من به تو نه. گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟گفت با یاد من. گفتم با این همه مشکل چه کنم؟گفت توکل به من. گفتم هیچ کسی کنارم نمانده.گفت بجز من.....